تبليغاتX
جوونــــــــــــــــــــی
جوونــــــــــــــــــــی
ای کاش من هم ویرگول بودم تاوقتی به من می رسیدی کمی مکث می کردی! 
قالب وبلاگ
روزی که این وبلاگ روساختم اصلاقرار نبود به این شمایلی باشه که می بینید.قراربود توش ازفکرایی که ذهنم رودرگیر کرده یا حرفایی که روحم روخسته کرده یاازحرفایی که جایی نگفتم وجایی یادداشت نکردم یاحتی از خاطرات دانشگاهم یااز دوستایی که واژه دوست روشون سنگینی میکنه یا بالعکس کسانی که واژه دوست کنارشون کم میاره یاازکسی که... می خواستم ایناروبنویسم اما نشدکه بشه.مثل همیشه روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت...!

بااین وجود تواین مدت دوستای خوبی پیداکردم فائزه عزیز که بااین که ندیدمش حس خیلی خوبی بهش دارم یا یکی ازهم لینکیام  که مثل یک خواهرباهام درد دل می کنه وحتی توی کربلابرام کامنت می زاره وحسابی برام دعا می کنه یا آسمونی عزیز دوست مهدکودکی ودوران ابتداییم که بعداز۵-۶سال ازطریق همین وب باهم رابطه داریم وخیلیای دیگه.

شاید دیگه آپ نکنم البته شاید.اما بهتون مطمئنا سر می زنم.

 

[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 0:3 ] [ باران ] [ ]
دورباش اما نزدیک...

من از نزدیک بودن های دور تو می ترسم!

[ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ 18:46 ] [ باران ] [ ]

زندگی شطرنج دنیاودل است

قصه پررنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوس ها می شود

پای اسب آرزوهادرگل است

فیل بخت ماعجب کج می رود

درسرمابس خیال باطل است

مهره های عمرمن نیمش برفت

مهره های اوتمامش کامل است...!

[ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 21:36 ] [ باران ] [ ]

خورشید محمد(ص)است و صادق(ع) ماه است

خورشید همیشه با قمر همراه است

میلاد پیامبرخوبیها ومهربونیها وفرزندشون امام صادق مبارک!

 

 

[ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 20:31 ] [ باران ] [ ]
 

نبودنت رادارم

باساعت شنی اندازه میگیرم

یک  صحرا  گذشته است...!

[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 13:41 ] [ باران ] [ ]

 

رفتن بهانه نمی خواهد!

بهانه های ماندن که تمام می شود

کافیست...

[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 15:21 ] [ باران ] [ ]
 

 

الهی!

باخاطری خسته،دلی به توبسته،دست ازغیرشسته،درانتظاررحمتت نشسته ام!

می دهی کریمی!

نمی دهی حکیمی!

می خوانی شاکرم!

می رانی صابرم!

الهی!احوالم چنان است که می دانی،اعمالم چنین است که می بیبنی،نه پای گریز دارم ونه زبان ستیز!

مرا دریـــــــــــــــــــــاب!!

[ پنجشنبه 1 دی1390 ] [ 16:19 ] [ باران ] [ ]

اصلا حسین جنس غمش فرق میکند
این راه عشق پیچ و خمش فرق میکند


این جا گدا همیشه طلبکار می شود
این جا که آمدی کرمش فرق میکند


صد مرده زنده میشود از ذکر یا حسین
عیسای خانواده دمش فرق میکند


تنها نه اینکه جنس غمش ، جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق میکند


با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق میکند!


 
كربلا كوته ترين راه است تا درگاه دوست

با كه گويم اين ره كوتاه را گم كرده ام!


[ پنجشنبه 3 آذر1390 ] [ 16:26 ] [ باران ] [ ]
دلم راسپردم به بنگاه دنیا

وهی آگهی دادم اینجا وآن جا

وهرروز

برای دلم مشتری آمدورفت

وهی این وآن

سرسری آمدورفت

ولی هیچکس واقعا

اتاق دلم راتماشانکرد

دلم ،قفل بود

کسی قفل قلب مرا وانکرد

یکی گفت:

چرااین اتاق

پرازدود وآه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت:

چرانوراین جاکم است

وآن دیگری گفت

فقط ازغم و غصه وماتم است

ورفتندوبعدش

دلم ماندبی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا توقلب مرا میخری؟

وفردای آن روز

خدا آمدوتوی قلبم نشست

ودر رابه روی همه

پشت خودبست

ومن روی آن در نوشتم:

ببخشید دیگر

برای شماجانداریم

ازاین پس به جزاو

کسی رانداریم

 

عرفان نظرآهاری

 

[ شنبه 14 آبان1390 ] [ 11:37 ] [ باران ] [ ]

بچه ها صبحتان بخیر...سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چوآویزی

درتهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناساز آن چنان که مگر

شیشه برروی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تازاعجاز خود شوم آگاه

"ژاله"را زان میان صدا کردم

"ژاله"از درس من چه فهمیدی؟

پاسخ من سکوت بود وسکوت بود

ده! جوابم بده کجابودی؟

رفته بودی به عالم هپروت؟

خنده ی دختران وغرش من

ریخت بر فرق ژاله چوباران

لیک او بود غرق حیرت خویش

خشمگین انتقام جوگفتم

بچه هاگوش"ژاله"سنگین است

دختری طعنه زدکه نه خانم

درس درگوشه"ژاله"یاسین است

بازهم خنده هاوهمهمه ها

تندوپیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

"ژاله"آرام بودوسردوخموش

رفته تاعمق چشم حیرانم

آن دومیخ نگاه خیره او

موج زن در دوچشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره ی او

آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بودوحرمان بود

ناله ای کردودرسخن آمد

باصدایی که سخت لرزان بود

"فعل مجهول"فعل آن پدریست

که دلم رازدرد پرخون کرد

خواهرم رابه مشت وسیلی کوفت

مادرم راز خانه بیرون کرد

شب دوش ازگرسنگی تاصبح

خواهرشیرخوار من نالید

سوخت ازتب شب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

ازغم آن دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود و آن  خون بود

مادرم رادگر نمی دانم

که کجا رفت وحال اوچون بود

گفت نالید وآنچه باقی ماند

هق هق گریه بودوناله او

شسته میشد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه غم توست

توبگو من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدریست

که تورا بیگناه می سوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد

 

"سیمین بهبهانی"

[ پنجشنبه 5 آبان1390 ] [ 11:7 ] [ باران ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ای، انسان بزرگ !

هیچ در یاد تو هست که گل سرخ بهاری بودی ؟

کودکی را تو به خاطر داری که ز اندوه ، فراری بودی ؟

« کودکی » فصل بهاران تو بود

« گیسوانت » چون گل ابریشم

« رخ تو » چون گل زیبای بهار

« لب تو » غنچه ی سرخ

« اشک تو » اختر شبهای بهار

« دست تو » چون گل یاس

« بوی تو » عطر فریبای بهار

« چشم تو » چشمه ی عشق

« قد تو » همچو نهال

در سراپای تو معنای بهار

عاقبت ای همه شادابی و ناز ! کودکی رفت و« جوانی » آمد

دوره ی عمر تو« تابستان » شد

تب تو تند شد از گرمی « مرداد بلوغ » !

تا که بر آتش خود آبی زنی دل به دریای جوانی دادی

همچو شیری چالاک پی آهو به در و دشت و چمن افتادی

گل صد رنگ جوانی ها را از درختان چیدی

لذت گرمی تابستان را در جوانی دیدی !

مست نیرو شدی و مست نشاط به زمین و به زمان خندیدی .

کم کمک فصل جوانی ها رفت و تو « پاییز » شدی

سخت دلتنگ و غم آمیز شدی ، رفت از گلشن تو بلبل باغ

داد آن بلبل مست ، جای خود را به کلاغ !

رفت پاییز و « زمستان » آمد

فصل نابودی بستان آمد

برف بارید به موی تو بسی ، زیر این برف ، نداری نفسی

موی تو « برف زمستان » تو شد ، آفت سبزی و بستان تو شد

نه دلی هست تو را، تا توانی بدهی دل به کسی

نه به چشمت نوری است نه به جانت هوسی

زندگی شد قفس تنگ و تو چون مرغ اسیر در فضای قفسی !

در تنت تاب نماند ز برانی ز حریمت مگسی .

« ره برگشت نیست » ناگزیری که به « پایان » برسی

ای انسان بزرگ !

« چهار فصل » تو به پایان آمد ، کم کمک لحظه ی فرمان آمد .

هیچ دانی به کجا خواهی رفت ؟ به رهی دور و دراز !

سفر دور و درازت خوش باد !
امکانات وب